ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

509

معجم البلدان ( فارسى )

فشدّت شدّة نحوى فأهوى * لها كفى بمصقول يمانى فأضربها بلادهش فخرّت * صريعا لليدين و للجران فقالت عد فقلت رويدا * مكانك انّنى ثبت الجنان فلم أنفكّ متّكيا لديها * لأنظر مصبحا ما ذا اتانى اذا عينان فى رأس قبيح * كرأس الهرّ مشقوق اللّسان و ساقا مخدج و سراة كلب * و ثوب من عباء اوشنان « 1 » رحا البطريق [ ر ح ل ب ] در بغداد بر بلندىهاى بغداد است . بو زكريا كه او را نمىشناسم چنين گفته است : من روزى به نزد بو العباس فضل پسر ربيع در آمدم . پس ديدم يعقوب پسر مهدى در سمت راست او و منصور پسر مهدى در سمت چپ او و يعقوب پسر ربيع در سمت راست يعقوب بن مهدى ، و قاسم برادر او در سمت چپ منصور مهدى نشسته‌اند پس من سلام دادم و او با دست اشارت داد كه برگرد . عادت او بر اين بود كه هركس را كه مىخواست ناهار با او باشد به ناهار خورى بر مىگردانيد و به غلامى كه كنيت بو حيله داشت دستور مىداد تا او را به ناهار خورى ببرد تا هنگام ناهار برسد و او را بخواهد . او ( بو زكريا ) مىگويد من برنگشتم و بو حيله مرا به اتاقى راهنمايى كرد و چون به درون شدم عيسى بن موسى دبير او را نشسته ديدم . پس با او نشستم تا هنگام ناهار رسيد . پس مرا با دبيران كه چهار نفر بودند ؛ احضار نمود . و ايشان : عيسى بن موسى پسر پيروز و عبد اللّه پسر بو نعيم كلبى و داوود پسر بسطام و محمد پسر مختار بودند . پس از پايان ناهار سينىهاى ميوه را آوردند كه يك سينى از آنها خرما بود پس فضل يك خرما را برداشته به يعقوب پسر مهدى داد و گفت اين از باغ پدر من است كه منصور به او بخشوده است . يعقوب به او گفت خدا پدرت را بيامرزد من ديروز هنگامى كه بر صراط مىرفتم و از « رحا بطريق » گذشتم ، از او ياد كردم كه در بهترين جا قرار دارد و همهء خانه‌ها در پايين‌تر از آن ديده مىشود و بازار بالاى آنهاست و آب فروان و تند در آن روان است . پس او پرسيد : اين بطريق كه اين رجا به دو نسبت داده شده است كيست ؟ آيا از موالى ما يا از كارمندان ما و يا بيگانه است ؟ فضل پاسخ داد : [ 760 ] در پايان داستان را برايت خواهم گفت . هنگامى كه خلافت به پدر تو مهدى رسيد يكى از بطريقها كه پادشاه روم به نزد ما فرستاده براى تهنيت گويى بيامد و ما او را به نزد مهدى برديم و معرفى كرديم . مهدى به ربيع گفت : به او بگو سخن گويد . ربيع به وسيلهء ترجمان به او رسانيد . بطريق گفت من از دين خود بيزارم و يك مسلمان حنيف هستم نه براى دينار و درم و نه هيچ انگيزهء دنيايى بدينجا نيامده‌ام و جز شوق ديدار خليفه آرزويى نداشته‌ام . زيرا كه ما در كتابهاى آسمانى خود مىبينيم كه سومين خليفه از خاندان پيامبر اسلام جهان را كه پر از ظلم و جور شده است ، از عدل و داد پر خواهد كرد . و از اين رو به شوق ديدار او آمده‌ام . ربيع به ترجمان دستور داد كه به بطريق بگويد از سخن تو خرسند شدم و به دل من نشست . زنده باشى و تا هر مدت كه بخواهى در اينجا بمان محترم خواهى بود . كشور ما سرزمينى آباد است . و پس از آن هرگاه كه بخواهى مىتوانى به روى . ربيع دستور داد خانه‌اى محترمامه در اختيار او نهادند . و او چند ماه بماند . روزى كه او به گردشگاه « براثا » مىرفت و گردش مىكرد بر تپه‌اى بر آمد تا به جاى « ارحاء » رسيد پس ساعتى به انديشه فرو رفت . پاسداران از او پرسيدند به چه مىانديشى . اگر خواستى دارى بگو انجام دهيم . او گفت در چيزى مىانديشم . شبانگاه به نزد ربيع رفته گفت اگر بتوانى پانصد هزار درم به من وام ده . گفت براى چه مىخواهى پاسخ داد مىخواهم براى امير المؤمنين مستقلى كه در سال پانصد هزار درم در آمد داشته باشد بسازم . ربيع گفت بسيار خوب . به روح خليفهء گذشته و به جان خليفهء زنده كه عمرش دراز باد اگر براى غلامت خواسته بودى نگرفته از اينجا بيرون نمىرفتى ولى چون مسأله بزرگ است بايد خليفه را از آن آگاه سازم و تو مىدانى كه راه چنين است . پس ربيع به نزد مهدى رفته او را آگاه كرد . مهدى گفت : پانصد هزار و پانصد هزار و هر چه خواست بىمشورت به او بده . پس ربيع آن را به بطريق داد . و او « ارحاءى » را كه به « ارحاء بطريق » معروف است بساخت . مهدى دستور داد در آمد غلهء آن را به

--> ( 1 ) . آيا خبر رسانى به جوانان قبيلهء من گزارش خواهد داد كه چه‌ها بر سر من در « رحابطان » آمد . در آنجا غولى ديدم كه به من حملهء هولناكى كرد . من به او گفتم ما با هم برادر و همسفريم مرا ميازار . او به من حمله كرد پس من با دست راست خود بىمحابا بر او كوبيدم و او را بر زمين زدم . او به من گفت برگرد و آهسته رو اما من بازنگشتم تا بامداد شود . و ببينم كه چه بود . پس ديدم دو چشم زشت در كله‌اى بزرگ مانند سر گربه و پاهاى كج و كوله پيراهن و عبا پوشيده .